گریستم
برای خودم
برای بیخودی ها
خندیدم
به هیچی همه چیز و
به همه چیزی هیچ چیز
گریستم برایت
در هیئت لبخندی
تا خوشبخت ترین بدبخت ها باشم .
گریستیم
... و خندیدیم ...
تو
واژه ای بیش نیستی
زاده ی حماقت آدمی
و من
منم که زاده ی تزویرم
با قلبی خسته در دست و
حماقتم بر دوش
عاری نیستم
معصوم نیستم
این منم
با بلوغ تازه به دوران رسیده ام
و غرور شکسته ام
با کودکی ام
با مرگ و
زندگی ام
این منم
که در خود حل شده ام
چنان می رقصم
بی هیچ تزویری
با زنانگی و
مردانگی ام
لخت و عریان
با خویشتن خویشم
بی هیچ شرمی
و تو
واژه ی شکست خورده ای بیش نیستی
" خدا "
پایت را از گلیم ات درازتر کرده ای .
با انحنای اندام ات
از جهان مرده ام
سر بر می آورم
با دستان تو
با سرود روشن تو
از تاریکی می گریزم
لبخند تو
کاشف من خواهد شد
برایم بخند
تا شب باقیست و
ما خداییم
... و صبح خواهم مرد
تا رستاخیزی دوباره .
كيركگارد،فيلسوف دانماركي،دليل فلسفه خودرادردوواقعه عجيب درزندگي اش ميداند ؛ شكست عشق درسالهاي جواني وبرهم زدن نامزدي اش ،و ديگري ، لعنت ونفرين خدا به سبب كفري كه پدرش درحال مستي مرتكب شده بود.به نظر همعصران اش، اوبه سبب اين دو اتفاق به بيماري افسردگي ماليخوليايي مبتلا گرديد. به ادعاي مورخين،اگر قراراست اثر نويسنده اي رانتيجه زندگي اوبدانيم، كيركگارد يكي ازآنها است،چون اوبراي فرار ازبيماري افسرده گي اش سراغ ادبيات، فلسفه و الهيات رفت. كيركگارد فلسفه اگزيستنسياليسم راباترس وفرياد مذهبي شروع نمود و به انتقاد ازفرهنگ اروپا درآن دوره پرداخت و نوشت كه اروپا درحال ورشكستگي اخلاقي است.او گروهي ازروشنفكران ميانه قرن 19 اروپا رانمايندگي ميكرد كه احساس پوچي، بدبيني و ترس خصوصي مي نمودند. بعضي از صاحبنظران، اورادركنار افلاتون و نيچه ، بااستعدادترين نويسنده فيلسوف درغرب بشمار مي آورند ...
متن کامل در ادامه مطلب .
جرات اندیشیدن داشته باش !
می گويندبالزاك، شبی كه بخش مرگ رُمان "بابا گوريو" را تمام كرد، در اتاقهای خانه ای كه درآن مشغول نوشتن بود، برسر زنان و مويه كنان فرياد ميزد "باباگوريو" مرد.
هنگام بازسازی صحنه "سوزاندن ژاندارك در آتش" به حكم دستگاه مذهبی قرون وسطايی مسيحيت، افراد حاضردرصحنه وعوامل فنی فيلم، خود، میگريستند.
كوين كارتر برای تهيه عكس از قحطی زدگان سودان به آنجا رفت. در منطقه قحطی زده، با شنيدن ناله های دختری استخوانی كه تلاش میكرد خود را از ....
متن کامل در ادامه مطلب .
سرازیر می شوم
در سربالایی قلبت
با تو
صعود و
سقوط
بی معناست .
واژه هایی سراسر زیبا و بی درد
به هم آمیختند
و شعر ناقص الخلق من چشم گشود
با انبوه درد .
من تمام شده ام
شاید
در طغیان خود
در واژه های مرده ام
با تداعی دستانت
که رازی دیگر است .
هراسم نیست
از فریاد نفس هایم
در نوازش مهتاب
دستانم ریزش می کنند
بر تنت
و شب ما آغاز می شود
در تو امتداد دارم ،
انتهایی نیست و
نه ابتدایی ،
آسمان را کنار بزن ،
ادامه خواهیم داشت . . .
در انتهای شب
با آغوشم
به انتظارت هستم
به سوی من بیا
تا با هم
به ابتدای روزی دیگر برویم
به ابتدای سطری دیگر .
می خواهم بگر یم
قطره قطره اشک هایت را .
می خواهم دنیا را در لبخند تو تصویر کنم .
لبخندم را به تو می بخشم
به دنیا بخند . . .